داشت نه پولی که باهاش لباس بخره اما دو دست لباس داشت که خیلی با سلیقه نگه داشته بود یه روز در حال برگشت به خونه بود دختر همسایه رو میبینه حسین دچار یه عشق ساده میشه هر روز حسین با دیدن دختر عاشق تر میشد روزی در حین برگشت به خانه دختر را میبیند جلو میرود و تمام حرفهای دلش را میزند دخترک لبخندی میزند وبا او خداحافظی میکند روز بعد باز دخترک را میبیند باز شروع به حرف زدن میکند که دخترک هم حرف میزند انها دوست میشوند حسین جوری عاشق شده بود که حاظر بود بمیرد اما رویا نمیرد رویا اسم دخترک بود انها با هم به پارک ها به مراکز خرید به همه جا میرفتند تا این که روزی دخترک تصادف میکند پایش میشکند وقتی حسین میشنود از خود بی خود میشود انقدر گریه میکند که چشم هایش سوی دیدن را از دست میدهد برای دخترک دسته گلی میخرد میرود انروز حسین وقتی به خانه باز میگردد خون گریه میکند تا این که سه ماه بعد دخترک از بیمارستان مرخص میشود حسین نمیگذاشت رویا احساس بد بختی کند حسینی که هیچی نداشت با بدست اوردن رویا کار میکند و پول هایش را با رویا تقسیم میکند تا این که حسین اصرار بر این میکند که با هم ازدواج کنند رویا میگوید زود است حسین وقت زیاد است رویا هیچ گاه به حسین نگفت دوست دارم روزها میگذشت علاقه رویا به حسین کمترو کمتر میشد تا این که روزی حسین در هین کار کردن در یک ساندویچی بود که یهو رویا با پسری وارد ساندویچی میشود حسین باورش نشد اما وقتی به گوشی رویا زنگ زد رویا قط کرد حسین اشک از چشمانش جاری شد به خود گفت یعنی از من بدبخت تر تو دنیا هست رفت جلو به دخترک گفت خیلی پستی واقعا که ازت نمیگذرم و از ساندویچی رفت رویا به دنبالش رفت اما او سوار بر ماشین شد رفت وقتی به خانه رسید فکر خودکشی کرد در حمام خانه رگ خود را زد و از دنیا رفت رویا سر قبر حسین یه چیز گفت گفت کاش می ایستادی تا بگویم پسر در ساندویچی برادرم بود واشک در چشمان رویا حلقه زد 



برچسب‌ها: داستان عاشقانه, شعر عاشقانه, داستان های عاشقانه, رویای خیس, چت روم ستاره
+ نوشته شده در پنجشنبه 15 فروردین1392ساعت 11:52 توسط مهران |